یه کم بی ادبیه ها ... گفته باشم!


سالیانی پیش فامیلی داشتیم که خودروی دووی سیلو خریده بود. ما در آن روزگار یک آردی سرطان داشتیم که داشتیم با نذر و نیاز می فروختیمش. از نحوه ی فروشش چه بگویم که ماشین را خاموش نکرده، از داخل نمایشگاه اتوموبیل داد می زدند که خرید نداریم. آردی سرطان ما را که به روغن سوزی هم افتاده بود، یک مکانیک خرید که به قدرت خدای حکیم و قادر، متوجه کثافتی که به جان موتور ماشین افتاده بود، نشد. طرف بعد از چند روز از شهرستان زنگ زد که این لامصب که روغن سوزی داره؟ عرض کردیم  مردک چرا دروغ می گویی ؟ حال آنکه آردی ما عروسک بود. گفت پایم به تهران برسد عروسک رانشانت می دهم. گوشی را گذاشتیم در حالیکه قلبمان از مقعد در حال خروج بود! تا چند روز از سایه خود می ترسیدیم که الان خریدار می آید و تومور متحرک را جلویمان پرت می کند. خلاصه...فامیل را دیدیم و از ایشان پرسیدیم: خودرویتان را چند خریده اید؟ گفت برای چه می پرسی؟ و عرض کردیم که شاید زورمان برسد و اگر لگن ما را کسی بخرد، یحتمل بتوانیم نمونه ی همین خودرو را ابتیاع نماییم. طرف فی المجلس فرمود. تو نمی توانی دوو سوار شوی!! عرض کردیم خدای نکرده مگه مال ما خار دارد؟ فرمودند خیر. خار ندارد . ولی باید "دووباز" باشی تا بتوانی سوارش شوی.

با این سخن ایشان ، ابتدا و انتهایمان جرقه زد که اگر شمعکمان روشن بود، بلکم روشن هم می شدیم!! ظن قوی داشتم که دووباز مذکور حتی باک ماشین را هنوز خودش پر نکرده بود. "دوو باز " داستان ما ، در حالیکه دور شدنش را می نگریستم و آفتاب هم داشت غروب می کرد، در افق محوشد. از ذکر باقی داستان بگذرید و به همین اندک اکتفا نمایید که دو سه ماه بعد ، جناب  دوو باز با نذر و نیاز سیلویش را فروخت و به همان "پرایدباز"ی  قناعت کرد.

بله دوستان. از قدیم گفته اند که گر دهان داری ، از همان نقطه سخن گوی که سخن از اماکن مختلف بدن می توان راند. چنانچه

ما بارها شده برای مقابله با سکوت حاکم بر جلسه و یا دور همی مان ، سخنی رانده ایم که انصافا فعل راندن برایش بفرماست در برابر بتمرگ!! فی الواقع از دهانمان آزمایش معده  داده ایم. چنانچه دووباز قصه ی ما ، چنان کرده بود که عارض شدیم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393ساعت 1:18  توسط مستر بین لادن  | 


خوب که به مغز مان فشار می آوریم یاد ایام نوجوانی می افتیم و یک سیزده بدر بی مانند. روزی که پدر ما سوله ای در ولایتمان بنا کرده بود و سقف آن داشت اجرا می شد. یکی از پسران همسن ما در فامیل که بغایت عوضی تشریف داشته و دارند ، به اکیپ سقف بند کمک می رساند و ما مبهوت مینگریستیم. اینکه چرا سیزده نوروز کار می کردند را یادم نیست . اما لابد تقدیرتلخ مرا جامه ی عمل می پوشاندند. پدر ما بگونه ای فعالیت آن عوضی و رق افتادن ما را نظاره میکرد که هر بیننده ای می فهمید که پدر در دل چه افسوسها میخورد که درحالیکه فرزندش ، خشتک مربوطه  را نمیتواند جمع کند ، همسالانش چه ها که نمی کنند. فعالیت آن عوضی قطعا به اندازه ی اردهایی که روی سقف می داد نبود ، ولی ظاهر قضیه این بود که ایشان به تنهایی و با کمک دو کارگر دارد سقف را ایرانیت سیمانی می کند .

باری ما با پسر عمویمان بسوی باغات شدیم تا از طعنه های احتمالی در امان بمانیم. همراه خود ، غلط کرده ، کبریتی برده بودیم. در راه علفهای خشک را آتش می زدیم. و از سوختنشان خوشمان می آمد. تا اینکه به خود آمدیم و دیدیم اصولا در حال آتش زدن کل یوم درختان باغیم!! ناگاه و در صدمی از ثانیه چهره ی برافروخته ی پدر درنظرمان آمد که سری به افسوس تکان می دهد و در حال مقایسه ی آن عوضیست با ما درحالیکه او کار می کند و دستور می دهد و ما باغ می سوزانیم! فکرش هم دهشتناک بود. تا آمدیم به خودمان بیاییم، و چاره ای بیندیشیم برای این غلطمان تا کسی ملطفت ماجرا نشود ، نفهمیدیم چطور شد که پدرمان سررسید. باقی قضایا قابل حدس زدن هست و ذکر آن اتلاف انرژیست. پدر ما را به منزل عمو بردند و تا جایی که ایشان توان داشتند ، ما کتک خوردیم. ابتدا فرارمیکردیم. ولی اینکار بنزین روی آتش ریختن بود. سعی کردیم  بایستیم و خوب کتک بخوریم تا ماجرا زود فیصله یابد. یادمان است عمو و زن عمو و دختران عمو، جملگی سعی داشتند ما را برهانند. که این خود بار عذابی چند برابر بود. سرانجام از شدت واهمه شد آنچه علی القاعده نباید میشد.

*آخر این منبر نیازی به گریز به صحرای کربلا ندارد که ماجرا خود کربلایی عظیم بود .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 10:24  توسط مستر بین لادن  | 

دیالوگی در عالم تبلیغات رادیویی و تلویزیونی:

پسر: پدرجان! برای خونه یه هزینه ی اساسی کردم. یه پکیج دیواری بوتان خریدم.

پدر: پسرم. خرید پکیج دیواری بوتان که هزینه نیست، سرمایه گذاریه! بگو برای خونه آسایش خریدم.(با پس زمینه ی صدای خنده ی بچه ها در حین شنیدن جمله ی انتهایی)

همین موضوع در عالم واقع، بین همین پدر و پسر :

پسر: پدرجان! برای خونه یه هزینه ی اساسی کردم. یه پکیج دیواری بوتان خریدم.

پدر( متعجب و مضطرب): چی؟ تو خیلی غلط کردی. پولشو از کجا آوردی؟

پسر: شرایط برداشتم بابا.

پدر( عصبانی) : بالاخره که باید پولشو بدی. پسره ی احمق، با اجازه ی کی چنین غلطی کردی؟

مادر: حالا مگه چی شده؟

پدر(عربده کشان) : آخه این خونه صاحاب مگه نداره ه ه ه؟ (صدای گریه ی بچه ها در حین عربده های پدر بلند می شود) خفه شید توله سگاااااا!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 0:51  توسط مستر بین لادن  | 


همسایه بالایی ما پسری دارد که وقتی ما به این خانه آمدیم ، در بالاکشیدن آب دماغ خود، غالبا ناتوان بود. ایشان را دیروز درحالی دیدیم که مشغول دست فرمان دادن به یک زانتیا برای خروج از پارکینگ بود. زانتیا که رفت به ما گفت، این زانتیا را جمعه 53 تومان خریدیم و امروز(یک شنبه) 57 تومان فروختیم. دروغ هم نمیگفت. یعنی 4 تومان سود در 2 روز. فی الفور در ذهن جستجو گرمان دنبال این بودیم ببینیم ما این 4 تومان را در چند روز کاسبیم. با حقوق همین شرکته هم حساب کنیم می شود حدود 100 روز. خب در عوض ادعایمان که زیاد است!! بالا که آمدیم از رویت خودمان در آیینه شرمساربودیم و زیاد در تیررسش قرار نمیگرفتیم. خدایا؛ آنوقت که دیگران سهمیه شانسشان را دریافت میکردند، ما را دنبال چه گوه خوردنی روانه کرده بودی؟ هان؟

سالها پیش نزد یک کف بین رفته بودیم به جهت ضرورتی . گفتیم بدنیست کف دست ما را هم ببیند. دید. از ما تعاریف زیادی کرد که همچون خر کف از دهانمان متصاعد میکرد. دراواسط خزعبالاتش گفت در کف دستت خط هنر و خط تجارتت بالاست. اما خط تجارتت بهتر است. از همینجا به ایشان اعلام میکنیم، جنابعالی ساندویچ گوه دو نونه میل فرمودی که ما هر چیز بالایی داشته باشیم ، خط تجارت بالا را حکمن نداریم.    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 10:23  توسط مستر بین لادن  | 

ای راننده ی معلوم الاحوالی که چپ و راست خیابان را با با دو چشم و یک دهان باز می پایی و مثل جغد سرت 180 درجه میچرخد تا یلکم ضعیفه ای در تیررس چشم هرزت قرار بگیرد و آنگاه چهاردست و پا میپری روی ترمز تا حضرتشان از عرض خیابان و دقیقا از جلوی لگن لکنته ات عبور کنند تا لذت یک هیزی بی زحمت و بی منت و آنلاین را در جایگاه وی آی پی ، با پوست و گوشتت لمس کنی درحالیکه آب دهن لامصب از گلوی زهرماریت پایین نمیرود، و حکمن انتظار داری باریتعالی یک ستاره جلوی اسم نحست بکشد که ایستادی تا عابر پیاده از عرض خیابان عبور کند؟!! خاک برسرت!! پس گوش کن.

در بد وضعیتی گرفتار شده ای که "لجن بار" هزار بار به آن شرف دارد. عقب گرد نمیکنی از اینهمه خر بودن؟!! حداقل یک صحنه را که از دست دادی بتمرگ بقیه ی فیلم را ببین و هی دنبال همان سکانس قبل نباش . خاک برسری تا این حد که سرخر را از داخل شیشه بیرون کنی و در خیابان به آن شلوغی ، هیزی را مقدم بر وظایف رانندگی ات بدانی ، معلوم الحال؟ هرچه بگویم کم است از حجم خاک برسری این جماعت که باید به ایشان گفت بروید و از آن حاجی پیرمرد بیاموزید که به ضعیفه اش به دروغ گفت فردا جمعه است ، تا نقشه ی شوم خود را عملی کند !! و آن بدبخت را درحالیکه فردا سه شنبه بود ، به نماز جمعه هم فرستاد!! 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 2:1  توسط مستر بین لادن  | 

یک آمار سرانگشتی به کمک این شمارنده ی زبل انتهای صفحه حالیمان میکند که حدودا 95درصد از کسانی که ناگهانی وارد وبلاگ حقیر میشوند، به طمع فراگیری این مهم آمده اند که :

چگونه بچه دار شویم!!

.

.

چرا ساکتیم؟ مگر حرفی هم میتوان زد؟یا ما معنای واژگان را نمیدانیم و داریم آموزشهای جنسی می دهیم وخودمان بیخبریم که العیاذ بالله. بقول روحانی محترمی که فرمودند استغفرالله من کل الذنوب. یا این ماسماسک انتهای صفحه ی ما خیلی اوضاعش خرابه. شاید هم مدتی در اختیار یک سایت خاک برسری بوده و آلوده به ویروس همان زهرمارگرفته ها بوده. در وضعیت لجن باری گرفتار شده ای خلاصه، ای جستجوکننده ی دهان کف کرده ی چشم قرمز شده ی هراسان از دیگرانی که شاید همین الان درب اتاقت را باز کنند و خاک عالم را برسرت بریزند.

پاشو گمشو!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1392ساعت 1:58  توسط مستر بین لادن  | 

ساعت منزل ما از یک و نیم گذشته و در این ساعت اغلب انسانها طبق روال آدمیزادی علی القاعده باید خواب باشند. اما صدای انکرالاصواتی پنجره های اتاقهای ما را میلرزاند که مدام از ضعیفه ای درخواست دارد، مرد لندهورش را ببوسد! خدایش نیامرزد کسی که این ترانه ی سخیف را سرود و بر آهنگساز و خواانده اش هزاران بار مرگ باد که این چنین ترانه ی خاک برسری می سرایند و می خوانند و کماکان از کردار سخیفشان عقب گرد نمیکنند.

همه را که تحمل کنیم با صاحب این صدای دلخراش چه کنیم که هنوز مثل سگ زبانش آویزان است و لابد به چشمان عروس زل زده و عاجزانه استدعا دارد:

عروس، دومادو ببوس! یالا!!

ای خاک عالمیان بر دهانت که هنوز باز است  و عرعرت بلند. آن خواننده ی معلوم الحال هم که این ترانه را خواند، به جهت رقص بود و دو سه باری بیشتر تکرار نکرد. نه مثل تو که آنقدر التماس میکنی که شک برمان میدارد که نکند تو هم از این بوسه زینفعی!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 1:8  توسط مستر بین لادن  | 

فردی را درد قولنج امان بریده بود. به خود میپیچید و در انتطاری بادی از فراخنای معده ، زوزه می کشید. دایم میگفت، خدایا. بادی برسان.(خیلی ببخشید) گوزی برسان!. در حال موتم. باد را برسان....ادعیه کارساز نبود. چند نفری هم شاهد قضیه بودند، لکن کاری از دستشان ساخته نبود. تا اینکه چند ساعت بعد، طرف فی الواقع رو به موت گذاشت. واقعا از شدت درد معده درحال مرگ بود. حالا میگفت، خدایا . بهشت را بمن ارزانی دار که درحال مردنم. حال که میمیرم، بهشت برین را روزی من بگردان و ....

یکی از شاهدین گفت ، مردک. تو چند ساعت است که از خدا یک گوز میخواهی، بتو نمی دهد.  حالا چگونه انتطار بهشت از او داری؟

پی نوشت:

این مطلب کمی بی ادبی آشکاری داشت. اما خداوند تبارک و تعالی که یکی از شخصیتهای داستان بود و نقش متهم مستتر را ایفا مینمود ، ما را بخشید. شما بابت گوزش زیاد حرص نخورید.

حال که این مطلب به رشته تحریر درآمد و بی عاری نویسنده را آشکار کرد ، بد نیست  به سیم آخر بزنیم و این دیالوگ قدیمی را یکبار دیگر مرور کنیم. باشد که مقبول طبع اهل دل افتد:

"شخصی به دیگری گفت: بنظرت گوز بهتر است یا چس؟ ( من در اینجا واقعا ابراز شرمساری میکنم) . دیگری گفت بنظرم گوز باز یه صدایی داره. ولی چس چی داره؟ "

بله دوستان. در این دنیای هولوگرافیک (بقول مایکل تالبوت) ، بی هویتی چس واقعا باعث تاسفه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 2:39  توسط مستر بین لادن  | 

منت خداي را عز و جل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت. هرنفسي كه فرو مي رود و هر آب دهاني كه با زور به اندرونی مي رود پس از آن تماسی از طرف  آشنا يا فاميلي صورت می گیرد و این باعث چندين و چند ثواب است.

ابتدا كه با استماع سخن آشنا ، تقريبا صله اي صورت مي گيرد ، چون سخن از اطاله افتاد ، طرف سراغي از طلبش مي گيرد و چون آهي ما را در بساط نيست به سرعت به ياد باريتعالي مي افتيم و اين، بسا كه موجب قربت زيادي خواهد بود از برای ما.

(توضیح: تقریبا غالب تماسها با ما برای اخذ طلب تماس گیرنده است).

چون طرف از دست ما رنجور شود ما به ناچار بايد رنج فراوان فروخوریم و اين باعث كظم غيظ خواهد بود و طبعا امريست ثواب.

چون طرف كه رنجور است از دست ما ، توان از كف بداد و سخنهاي درشت نصيب ما نمود ،( فحش داد!) باعث تخليه ي روان پريشش مي گردد و چون تخليه شد سري سبك مي يابد و ديگر آنرا بر سر زن و فرزند فرو نمي ريزد و اين باعث استحكام روابط زناشويي آنهاست كه از اين طريق ثوابي هم به ما مي رسد.

و ما همچونان در حال كظم غيظيم كه خود ثوابيست بي شمار.

شعر:

یارب این بار تعهد ز چه رو گشته نصیبم (تعهدات مالی منظور شاعر است.)

یا:

یارب این بار عظیم است ، ستان آن ز برم ( بار گران بدهی ها منظور شاعر است)

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 23:38  توسط مستر بین لادن  | 

آورده اند روزی از روزها حافظ شیرین سخن با آن عبای ژنده  و دستار و شالی بر سر ، شوریدگی اش می گیرد و در خیابانهای تهران قدم می زند. در آنسوی خیابان دختری می بیند تقریبا به سن نوه اش. لکن به غایت دلربا و هوش زدا!!. دلش را در گرو دخترک می نهاند!!. نزدیک دخترک شده از او نام پرسیده شماره ی تماسش را جویا می شود. دخترک لوند که ژنده پوشی حافظ برایش جالب می نماید با عشوه گری منحصربفردی شماره و ایمیلش را به حافظ می دهد.

نهایتا دوستیشان آغاز می شود. در طریقت عشقشان ، دختر از مهر و محبت و سایر افاضات و اضافات! حافظ را سرشار می کند . و حافظ از اینهمه لطف و محبت و مهر شرمنده و کیفور گردیده پی درپی غزل عارفانه از خود متصاعد می نماید . روزی در حوالی پارک ساعی دست در دست هم بودند که پلیس امنیت اجتماعی سر می رسد. نسبت خانوادگی را جویا می شود . اما همه میدانیم که نسبتی برقرار نیست.

از هردو نفر می خواهد سوار ون شوند و به پاسگاه می روند. در آنجا به هر دو می گویند با والدینشان تماس بگیرند تا تکلیفشان روشن شود. دخترک سریع شماره پدرش را می گیرد. لکن حافظ را پدری درکار نیست. فی الواقع تاریخ در این مورد سکوت اختیار نموده. لاجرم عذرخواهی میکند و قضیه را بیان میکند. پلیس امنیت اجتماعی به حافظ گستاخی می نماید و و در این لحظه جمله ی درجه داران و سربازان صفر پاسگاه جملاتی نثار این عصاره ی فرهنگ ایران زمین مینمایند که زبان از بیانش قاصر و قلم عاجز است. ( بگذار غم این بی شرمی را در سینه ی خود محفوظ دارم که این سینه مملو است از بی ادبی های برخی در قبال سایرین).  ایشان  را از ناحیه ی یقه گرفته ، در هلوف دانی می پرتایند.

پدر دختر سرمی رسد. دختر پاچه ورمالیده پس از رویت پدر به او پرخاش می کند که هوی!چرا دیر آمدی!!( ببینید نسل امروز چه جانورهایی هستند!). جمله ی حاضرین پاسگاه از این لحظه دست از تمسخر حافظ برداشته برای پدرک مفلوک دل سوزاندن را آغاز می نماید.

اما داخل هلوف دانی حافظی بنشسته که  دل نزد دختر لوند جای گذاشته. یاد مهر و محبت و باقی قضایای دخترک می افتد و چهره ی حضرتش را در نظر می آورد. ابروانی به غایت تتو ، بینی عمل شده سربالا ، گونه های برجسته که نشان از پنجه ی شیرین پزشکی متبحر دارد و البته چشمانی سیاه و دلربا. همین خصوصیت آخری موجب میشود مطلع یکی از درخشان ترین غزلیات خود را بسراید:

مرا مهر سیه چشمان زسر بیرون نخواهد شد . قضای روزگار است این و دیگرگون نخواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 19:52  توسط مستر بین لادن  | 

 

درجمعی بودیم که سخن از باغ وحش تهران به میان آمد. یکی از نفرات گفت بحمدالله اوضاع باغ وحش تهران بسی بهتر از گذشته شده. فی المثل قفسها تمیزتر شده و حیوانات مثل سابق دایما گرسنه نیستند تا هر آشغالی که از سوی افراد مبتلا به سادیسم برایشان پرت شد بخورند و صدقه سر آن نگهبانی که بدنش از سر تا کمر داخل دهان شیر رفته بود!!،  جای نرده های شیرها ، شیشه گذاشته شده و خلاصه اوضاع سخت افزاری مجموعه بهتر از سابق است. لکن از جهت نرم افزاری پیشرفت که نداشته ایم هیچ ، دچار پسرفت هم شده ایم. خصوصا از جنبه ی فرهنگی . فی المثل اغلب حیوانات علی الخصوص میمونها دایم به فعل همنوع سازی در ملا عام مشغولند و مسوولین هیچ توجهی به این بیشرمی ندارند. اصولا میمون بگونه ای خلق شده که یک تیغ فکر و ذکرش همان حول و حوش است. دستش هم دراز است و شرم هم حالیش نیست. عذرش هم موجه است که طفلک حیوان است و عاری از قوه ی تشخیص.  خب اگر عقل ندارند چرا همدیگر را نمی خورند؟   و فقط کارهای خاک بر سری میکنند؟ لامصب یک جفت کروموزوم کمتر یا بیشتر ببین چه اختیار عملی بشان داده که یا به خود فعل مشغولند یا به غلطی که قهرا به فعل بینجامد.

اینجای بحث بودیم که یکی از دانشمندان حاذق درجمع فرمود که سابقا پدر مرحومشان خروسی داشته بغایت شهوتران. اصولا خروسان لاری شهره اند به این صفت، لکن این نره خر(+وس)، لاری نبود ، منتها  روی خروسهای لاری و مست را سفید کرده بود. طرف میگفت آنقدر سوار مرغ زبان بسته میشد که بعد از 2هفته مرغ بال در می آورد و به سوی بهشت پرمی کشید.  می گفت خروس که از خواب بیدار میشد و وسط حیاط می آمد و نعره ای می کشید ، جمله ی مرغان قدقدکنان عربده می کشیدند و هر یک بگوشه ای درجستجوی سوراخ موش ، می گریختند. از فرار مرغان وحشت زده گردوخاکی برمیخواست که بیا و ببین. یحتمل ترجیح میدادند به آغوش گرگ پناه ببرند ، ولی تن ظریفشان را به هیکل این لندهور یاغی نسپارند.

القصه تعداد زیادی از مرغان زبان بسته تنها به جرم مرغ بودن ، و زندگی در کنار این خفاش!، به این شیوه به دیار باغی شتافتند . تا اینکه روزی مرغی به خانه  آمد ، بسیار سلیته و پاچه ورمالیده و لات. مرغ به حدی کورچ و حرفه ای بود که خروس تنها به او توجه داشت و ازقضا تنها از پس همو بر می آمد.

مرغ و خروس شهوتران پس از مدتی به جوجه کشی افتادند و در کنار یکدیگر زندگی جدیدی را آغاز کردند که اساسش بر همان پایه ! بود. و البته دیگر مرغان هم در آسایش بسر بردند و خورند و تر زدند و تخم گذاشتند و تخمشان را ما خوردیم و این خزعبالات را بافتیم و هنوز خروس و مرغ  از هم سیر نشده اند.

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1392ساعت 1:6  توسط مستر بین لادن  | 

درایام دانشجویی زبان ما همچون سگان گرسنه ، از کاممام بیرون بود ، از جهت یافتن شغل. این تمثیل را بکار بردم تا به عمق ماجرا پی ببرید که حقیر چگونه مترصد و تشنه ی شغل بود. رفیقی داشتیم - الان هم هست- که بواسطه ی عمویش در بایگانی یک بانک کار میکرد . یک روز با او و شخص سومی در اتوبوس بودیم که ناگهان شخص سوم از رفیق ما خواست که چون رشته اش بازرگانی است ، به شرکت پدرزنش برود برای سمت مدیریت یکی از بخشهای شرکتش.

ازحسادت رعشه بر انداممان مستولی شد. که ما چون گرگ گشنه در پی شغلیم و رفیق شاغلمان شغل دیگری نیز برایش یافت میشود. بی آنکه درپیش بوده باشد. امروز که پس از حدود 15 سال ، مشابه این اتفاق برای عیالمان روی داد ، یاد این حکایت افتادیم که در ادامه می آوریم.

پیرمردی را خری بود بغایت پیر و فرتوت و مریض. نه بار بردن می توانست و نه راه رفتن. کار پیرمرد شده بود این که روزها علف بچیند، به دوش بکشد و جلوی خر بریزد تا بخورد. درواقع خودش شده بود خر ، و خر شده بود صاحب. قاعدتا حس ترحمی هم به خرش داشت که او را در بیابان رها نمیکرد. پیرمرد علاوه بر خر ، گاوی هم داشت بغایت شیرده و سرحال. چون یک آخور علوفه میخورد ، دوبرابر شیر می داد و خلاصه در این وانفسای بی خری ، عمود خیمه ی پیرمرد بود. یک شب پیرمرد با خدا راز و نیاز کرد که حال که خرم را شفا نمی دهی پس او را بمیران تا برهیم از این مصیبت که هرروز باید خر را تیمار کنیم بسان فرزند.

صبح پیرمرد چشم گشود و خر را زنده یافت. لکن گاوش مرده بود. بیچاره گریه کنان می گفت خداوندا. یعنی تو بعد از اینهمه سال خدایی ، هنوز فرق بین خر و گاو را نمیدانی؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 2:18  توسط مستر بین لادن  | 


حضور سلایق مختلف و دیدگاههای کاملا متفاوت در عرصه ی انتخابات، کاملا منو در رسیدن به کاندیدای اصلح مردد کرده.(چیه؟چرا اینجوری نیگا میکنی؟)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 1:58  توسط مستر بین لادن  | 

دیروز بقصد ابتیاع کنتور برق ، به منطقه برق فردوسی شدیم. در بهار شمالی. ضعیفه ای را سوال نمودیم شمارخ درخواست را داریم، نتیجه اش چه شده؟ گفتند نوبت بستان از دستگاه شماره دهی و در نوبت بایست. دستگاه را هرچه انگشت داخلش یردیم افاقه نکرد ،از جهت ارایه ی نوبت. نزد ضعیفه آمده قضیه را گفتیم. فرمود همینجا ته این صف بایست. در بین جماعتی ایستادیم که اغلب چاشتا نخورده بودند و بویی که باید از انتهایشان می آمد ، از دهان مبارکشان متصاعد بود. گریزی از این اقبال نبود. گفتیم از برگه هایمان کپی بگیریم که هم فال فرار از دست بوی فاضلاب است ، هم تماشای جلو افتادن در امور. کپی هم خراب بود. برگشتیم دیدیم صندلیمان اشغال شده. ایستادیم و هرچه ایستادیم صف تکان نمیخورد. ضعیفه را گفتیم چه شده؟ گفتند سیستم خراب شده. بالا نمی آید!! گفتیم پدر پدرسگ این کوسه ها درآید که دوباره سیم های فیبرنوری داخل اقیانوس را گاز زده اند و ریده اند به اینترنت یک مملکت. ظهر شده بود و نسوان و اخوان بسوی نماز جماعت میشدند. کوسه ی بی پدر سیم را مثل آدامس می جود و بوی فاضلاب از اقصی نقاط اداره و از دهان مردم متصاعد است. 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392ساعت 0:30  توسط مستر بین لادن  | 

خیر سرمان اینترنت پرسرعت یک مگ داریم. برای بالاآمدن یاهو میتوانیم یک نوبت عازم مستراح شویم و هیچ عجله ای هم نداشته باشیم. بویژه اگر حین عمل ، چشمانمان را ببندیم و کبوتر خیالمان را پر دهیم حوالی کمیته فنی پرسپولیس که قرار است از بین مایلی و درخشان و پیروانی یک نفر را برگزیند برای سرمربیگری پرسپولیس.

لامصب قد یک ورق کامل دایجستیو و آلومینیوم ام جی ، خاصیت ملین دارد تفکر پیرامون این کمیته فنی.سپس بیرون می آیی و میبینی اینترنت هندلی پرسرعتت قاصر است از بالا آوردن حتی یک صفحه. اصولا ارتباط تنگاتنگی برقرار شده بین کمیته فنی پرسپولیس ، اینترنت پرسرعت و صدالبته  مستراح .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 0:23  توسط مستر بین لادن  | 

شباهت باورنکردنی صدای باصفای یک ضعیفه ی خوبروی مجرد ، به صدای همسر مرحومه ی یک مجری پارسا و اهل دل!!

- به نظر شما ، فردی زاهد و پارسا چون او ، چرا آن کار راکرد؟

- جهت یک ماموریت کاری به جایی رفته بود که صدای لطیفی از آنسوی خطوط مخابراتی ، او را بیاد همسرش انداخت. خب همسرش را خیلی دوست میداشت . شباهت صدا ، عشق را به سوی صدای تازه رهنمون ساخت. از شدت علاقه به همسرش و شباهت عجیب و باورنکردنی صدای آن ضعیفه به صدای همسرش ، یادش رفت که همسر مربوطه هنوز زنده است!

لذا عقل و دل در مسیری جدای از هم مرکبشان را تاختند. یکی بسوی منزل و دیگری به ماموریتی غیرممکن- که ممکن شد- در کیش ! اما خب ، عقل بر قاطر سوار بود و دل بر قالی پرنده. نتیجتا وقتی دید دلش بر او حکم می راند ، آب از لب و لوچه ی آویزانش سرازیر بود که شماره ی حوریه ی مورد نظر را گرفت و شد آنچه نباید میشد. قرار مشخص و همه چیز مرتب. احساس عمیق دلتنگی برای همسر مرحومه افزایش می یافت و افزایش می یافت تا اینکه یک شب ، درحالیکه همه چیز طبق برنامه پیش می رفت ، ، ناگهان فوران نمود...

... وقتی ، خسته و کوفته و خواب آلو – از بی خوابی شب گذشته - ، از کیش به تهران رسید و قبل از آنکه فرصت کند ویتامینه ای چاق سفارش دهد ، درب منزل را باز نمود ، همسرش را دید و ناگهان فهمید که ، یاللعجب !!همسرش هنوز زنده بوده است !! و او در کیلومترها آنطرفتر ، چونان عرب دوغ ندیده ، آش را با جایش یکباره قورت داده و ای بسا غلطهایی که در عین خاک بر سری شاید مرتکب شده باشد. پس بزاق دهانش که از چند روز قبل ترشحش قطع نمی شد ناگه متوقف شد و قالیچه ی پرنده نشست و ناگهان قاطر لامصب سرعت گرفت. و تازه فهمید که اندکی در حماقت زیاده روی نموده و به قولی بند را آب داده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 2:21  توسط مستر بین لادن  | 

در مجلسی بودیم که یکی از رفقا قضیه ای تعریف کرد از چگونگی بچه دار شدن پنگوئنها. گفت که پنگوئن ماده تخم میگذارد و سپس می رود. پنگوئن نر 6 ماه آزگار روی تخم می خوابد تا بچه به دنیا بیاید. و آنگاه پنگوئن ماده باز می گردد. حالا بد نیست عکس العمل پنگوئن نر را حدس بزنیم ، وقتی بعد از شش ماه ماده را می بیند:

حالت 1: زنیکه پدر سگ ، کدوم گوری بودی؟ شیش ماهه کدوم قبرستون رفتی؟ بیا این توله سگی که پس انداختی رو بگیر ، از کارو زندگی افتادیم.

حالت 2: من یه پدری از توی بی پدر و مادر دربیارم. با کدوم نره خری بودی تو این شیش ماه ، سلیته؟ تخمتو اینجا میکنی ، حالتو جای دیگه؟

حالت3: اومدی؟ بدو بدو ..... شاشم ریخت رو تخم ها !!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1391ساعت 0:55  توسط مستر بین لادن  | 

رفیق شفیق درست پیمانی در کنارمان بود به غایت بلوف زن و بزرگ جلوه کن دروغین!!(خالی بند). روزی به ما گفتا که پدرم گفته تا آدمی بدهکار نشود ، همانا مرد نخواهد شد.

ما را گمان آن بود که از برای مردی قضایای فیزیولوژیکی کفایت می کند! لکن جهت محکم کاری ، به فرموده ی رفیقمان عمل راست نمودیم و مقادیر چندی خود را بدهکار به خلق الله نمودیم.

از آن روز که آن رفیق آن جمله ی نغز را به ما گفت ، چندین سال می گذرد. هم اینک ما به غایت مردیم!! آنقدر که از مردانگیمان قاطبه ی دوست و آشنا بهره برده اند. گاه گاه تماسی هم می گیرند که ... ملالی نیست ، ریجکتشان می فرماییم.

یکی دو نفر هم دور و برمان هستند که به ما بدهکارند. آن بدبختها  از ما مرد ترند.

مردانگی آموز اگر طالب فیضی ( یعنی تا می توانی از مردم قرض بستان و باز مده . حقا که مرد ی)

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1391ساعت 1:31  توسط مستر بین لادن  | 

خوب كه به خاطر همايوني فشار مي آوريم يادمان مي آيد كه يكي دوسال قبل در تبليغي نشان مي دادند كه جوانكي به همراه دو سه رفيق خود در محل شهربازي سوار بر زهرماري ترسناك يا همان ترن هوايي بودند . در اوج بودند و دمادم لحظه ي فرود بودند كه تصوير ايستاد و جوانك با خود فكر كرد كه اي دل غافل. ما را فردا چكيست كه در حساب جاري مبلغش فراهم نيست. پس به ناگاه به خاطرش آمد كه بانك مربوطه اش سرويسي راه اندازي كرده كه از طريق تلفن همراه قادر خواهد بود از حساب سپرده اش (يا قرض الحسنه) مبلغ را به جاري منتقل كند. پس چنين كرد و اين كار خيلي هم زود انجام شد و ترن به راه خود ادامه داد .

شبي كه اين نمايش را نشان دادند به كناري ام كه ازقضا باجناق ما بود گفتم كه چه خوب بود مي گفت كه اگر در حساب سپرده يا قرض الحسنه اش هم پول نبود ، چه خاكي بايد بر سرش مي ريخت.!

 البته فرض چونان موقعيتي براي حقير به سادگي ممكن بود. كه بارها حظ كافي از اين چنين در باتلاق فرو ماندن را برده ايم. و مزه اش زير زبانمان مانده براي ابد .

در ايام فرخنده ي جام جهاني هم بانك سرمايه آدم لارجي را نشان مي داد كه در آشپزخانه خانه شان نشسته بود روي صندلي چرخ دار و زرت و زرت پول خرج مي كرد. ابتدا كه ظاهرا پول به حسابي مي ريخت ، بعد قبوض را برداخت مي كرد. به حساب دانشگاه دخترش پول واريز مي كرد و به حساب كارت برادرش هم پول منتقل مي كرد. لب تاب هم داشت و از طريق آن ، اينهمه را انجام مي داد .

یک شبی هم یادمان است که فريدون معيني دربرنامه نود فاش كرد كه لب تاب دارد. وقتي مي خواست قضيه ي جايگزين شدن 8 بازيكن جديد به جاي بازيكنان قبلي تيم جوانان را بگويد قضيه را از لب تابش شروع كرد. كه من داشتم از لب تابم ميلهايم را چك مي كردم كه ديدم يك ميلي آمده و ... .

به هرحال ما از ديدن تصاوير آن تبليغهاي پر زرق و برق بيشتر از گذشته ، نسبت به خودمان اوغمان مي آيد كه از سوي اداره مخابرات ، صداي ضبط شده ي لندهوري را در تلفن ما پخش مي كنند كه مي گويد چون قبض تلفنتان پرداخت نشده 72 ساعت ديگر تلفنتان استاد است!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 19:5  توسط مستر بین لادن  | 

يك بار عموي دوست داشتني ما درحاليكه در آن سوی طويله بود ، پسر عموي ما را صدا زد كه بچه ! آن وام را پر آب كن! البته منظور او از وام ، وان بود .و دليل آب بستن آن هم ،  اين بود كه موجودات حاضر در طويله – تعدادي گاو و گوساله و البته یک خر– از آن آب بنوشند.

همين عموي دوست داشتني ما روزي از روزها در منزلمان ميهمان بود و تلويزيون داشت بخشهايي از يك رقابت مسخره ي هندبال نشان مي داد. مسابقه هم داخلي بود و سالن مسابقه ، از آن سالنهاي چند منظوره بود كه روي زمين انواع و اقسام خطوط ديده مي شود. دوربين هم تقريبا روي كف زمين قرار داشت و خلاصه محصول ، تصاوير دل خراشي بود از يك رقابت بي كيفيت كه به قول مجریان عزیز ، در كنداكتور برنامه ها جاي گرفته بود. عموي ما كه مبهوت تصاوير بود در كمال تعجب از آنچه ديده ، پرسيد كه " اين ديگه چه فوتباليه"؟؟

روزي ديگر همين عموي عزيز ما با جديت تمام مشغول تعريف از خودروي بنز بود كه چون لغتي نيافت كه اتوموبيل مورد نظر را به آن نسبت دهد ، گفت كه داخلش مانند كشتي مي ماند. پدر ما با همان جدیت از وی جويا شد كه مگر تو سوار كشتي هم شده اي؟؟

**

دیدید که عنوان مطلب هیچ ارتباطی به مقوله ی وام ندارد . اما فی الواقع "وام"  در معناي اختصاصي اش از كاربرد آن وان موجود در طويله ، بي نصيب هم نيست. به شرطی که دقت کنید که " گاو به سوي وان مي رود و يقينا شخصی که بسوی وام میرود هم ،  از اقرباي همان گاو هاست".

ما در طول زندگی مان چندین بار شباهت خود به گاو را به منصه ی ظهور رسانده به سوی بانک روانه شده ایم جهت اخذ وام. و البته از ما گاوتر بانکی بود که به ما وام داد و حالا دنبال ماست تا وام را بازگردانیم. که اصولا اگر ما را درآمدی جهت بازگرداندن وام بود، چه حاجت به وام بود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 11:3  توسط مستر بین لادن  | 

خب ظاهرا نوشته هاي ما مخاطب ندارد. كه اگر داشت اقلا يك نفر يك فحش به ما مي داد. لكن تا ما مودبيم و سربه راه، اينگونه است. تا اندكي شيطاني كنيم و خزعبل ببافيم همگان مي بينند و تا اندكي سرمان بوي قرمه سبزي بدهد گيرمان مي آورند.

حالا كه اينطور شد ما هم مي رويم حساب باز مي كنيم تا شيتيل يارانه ها را اخذ كنيم. اينهمه يارانه بي هدف ريخته ... واقعا آدم دلش مي سوزه.  اين يارانه ها حيفن. هدف ندارن.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 2:56  توسط مستر بین لادن  | 

البته تيتر امروز ما  خيلي ارتباط به متن داستان ندارد. موضوع اين است كه در اين جام جهاني نكات فني و اخلاقي فراواني ديديم كه بد نديديم آنرا متذكر شويم. باشد كه مقبول طبع اهل دل افتد.

نكته اي كه هيچ كس به آن توجهي ندارد اين است كه شورت تمامي بازيكنان بيرون و عيان است و همگي مستوجب جرايم پليس امنيت اجتماعي هستند . لكن بي حيايي غالب در  آفريقاي جنوبي ( كلا در بلاد كفر ) ، مانع از اجراي احكام راهنمايي رانندگي و امنيت اجتماعيست.

گوشواره ي آويزان در گوش مارادونا در كمال تاسف هيچ عكس العملي از مقامات برگزار كننده در پي نداشته. اين رفتار در مملكت خودمان اگر بود شايد طرف را يك ماه به پاركينگ منتقل مي كردند. وا حسرتا كه برگزاركنندگان جام ، سرشان را در لاك خود فرو برده اند و شجاعت اجراي عدالت ( لزوما با فتح "ع" ) را ندارند.

ما كه زياد نميدانيم و به قول پنگول بچه گربه اي بيش نيستيم ، ( درواقع بين لادني بيش نيستيم) ولي بر و بچه ها مي گويند كشور ميزبان در نيمكره جنوبي است و آنجا فصل سرماست. اين هم نشانه اي از قدرت خدا. تا اين بي حيايي بيش از اين فراگير نشود و تماشاگران لااقل به خاطر جلوگيري از درد و بلاي زمستاني هم كه شده، تن و بدن زهر ماري شان را بپوشانند. ديگر بس نيست اينهمه بي غيرتي از جهان غرب و تقيه از ما؟ حواستان باشد كه تقيه ي ما هم حدي دارد. البته آفريقاي جنوبي خيلي هم غرب حساب نمي شود ولي مي گويند كه اگر از ضلع جنوبي ميدان آزادي به سمت شهرك آپادانا بايستي مملكت مذكور دقيقا در غرب شماست. الله اعلم.

برخي از بازيكنان خارجكي متاسفانه تحت تاثير فرهنگ نابود شده ي هاليوودي سرو كله و دستان خود را تا بيخ خال كوبي كرده اند. سابق بر اين ما در قهوه خانه هاي خودمان افراد بسيار غيرتي و خاني داشتيم كه فوق فوقش يه "سلطان غم مادر" روي بازو كار مي كردند و البت يه قلب و يه سيخ. اينها عظمت خان هاي ما را نشانه رفته اند... دشمن! امان از اين دشمن. ... ضمنا اين نقاشيها مشمول قوانين اس و قس دار امنيت اجتماعي ما هم مي شود. كه زير سبيلي رد مي كنيم.

داخل پرانتز ظريفه اي عارض شويم كه سياه پوستي هم خوب صفتي براي غير است. كلا خلاف ها را بنهان مي كند. مثلا فرد سياه پوست عمرا خالوبي نمي تواند بكند و از طرفي لختش هم پوشش سياهي دارد كه الحمدلله دست تلويزيون ما را براي پخش باز مي گذارد.

تكلمه ي بي ربط : يكي دو هفته پيش آزمايشي داديم كه شد دويست و چهل و دو هزارتومان. ابتدا به ساكن كمي نگران تورم چاق مملكتمان شديم . لكن در لحظه ، دو زاريمان افتاد كه القاييست . خلاصه خود به خود فتنه را خوابانديم.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 3:25  توسط مستر بین لادن  | 

عجججبببب. اين كشش حروف از روي بي حوصلگي ماست . في الواقع در اين مطلب چيز خاصي براي عرضه نداريم. به قول كوروسِ نه چندان خوش صدا: "چيز تازه اي ندارم كه به پاي تو بريزم".

خواستيم همگي بدانيد كه نفسي مي آيد و نفسي هم در عوض ، مي رود. همان نفسي كه به گفته ي سعدي شيرازي "ممد حيات است و مفرح ذات" . گفتيم سعدي يادمان آمد كه يكم اردي بهشت بزرگداشت سعدي بود . صبح همان يكم اردي بهشت، سلام تهران را ديديم. فرزاد جمشيدي - با همان كت شلواري كه حقيقتا قابليت سانسور دارد!- داشت از سعدي مي گفت. گفتيم روزگار را ببين كه مدح كنندگان چند ماه گذشته ، بر مداح نبودن سعدي افتخار مي كنند ... بگذريم.

در روزگار كودكي رفيقي در مدرسه داشتيم كه هروقت حالش را مي پرسيديم مي گفت : ااي ي ي . قابل عرض. و ما هيچ وقت نفهميديم كه بالاخره قابل عرض هست يا نيست.

چند شب پيش پاركي را در حومه ي منزلمان يافتيم به غايت زيبا . و عاري از اراذل . بوهاي خوبي در اين پارك مي آمد . از كجايش را نفهميديم ، لكن مي آمد . عيالمان مي گفت برخي از اين بوها از برخي درختان ، كه آنها را به ما نشان داد ، متصاعد مي شوند . به او گفتيم كه ولي اين درخت كه شما به ما نشان مي دهيد جز ساقه و شاخه و برگ چيزي ندارد. حال آنكه مخزن بوي گياهان گلهاي آنهاست. لكن همسرما همچنان بر راي خود استوار بود. به هرحال بعضي درختان بوهاي خوبي دارند ظاهرا . و ما تا به حال نمي دانستيم.

دو سه شب پيش مجددا به مكان مشروحه رفتيم و بر روي نيمكتي زيبا نشسته و در حالي كه از هواي مطبوع بهاري به غايت كيفور شده بوديم ، گذر عمر را نيز نظاره مي كرديم. كه خواجه ي شيراز در همين احوالات بوده كه فرموده بودند : "بنشين در لب جوي و گذر عمر ببين".

البته ما لب جوي نبوديم. تقريبا لب جدول بوديم ولي خب گذر عمر كاملا مشخص بود. در اين احوالات بود كه سرِ كيسه ي حافظه را شل نموده و از مخزن ادب و معرفت قدري بيرون كشيده ، و بخشي از خاطرات دوران كودكي و نوجواني را براي همسر بازگو كرديم . حقيقتا مملو شده بود از لذايذ و ظرايف و لطايف. خب البته در ابتدا اين طور بود ولي در انتها خواستار خفه شدن ما بود . چون شنيدن بيش از نيم ساعت خاطره ي ديگران ، تقريبا دمار درمي آورد. لكن ما ادامه داديم. كه يك شاعري گفته "ما بر سرِ آنيم كه آرام نگيريم". و ما آرام نگرفتيم . پي در پي زر زديم.

در چند متري پشت سر ما 4 جوان مشغول واليبال بودند و عجبا كه جز صداي تو پ از اين 4 نفر چيز ديگري نشنيديم . نوبر بود . ما در يك مدرسه اي معلم ورزشيم . در آنجا دبستاني و راهنمايي و دبيرستاني مشتركا حاضرند . "مجتمع" ، نام اينگونه مراكز است. ما هم كلاس ابتدايي داريم و هم دبيرستان . آنقدر به هم فحش مي دهند كه آدمي دلش آشوب مي شود . اصلا چرا راه دور ؟ ما خودمان در زمان دانش آموزي رفقايي داشتيم كه غالبا حرفهايشان ناسزا بود . شما فكرش را بكنيد اگر در مورد اشيا هم صحبت مي كردند – مثلا لباس- خواهر و مادر آن لباس  را هم بي نصيب نمي گذاشتند . مثلا مي گفتند اين تيشرت ، آستينِ مادر فلانش زيادي كوتاه است . ما هم سريع در ذهنمان تجسم مي كرديم كه مادرِ يك آستينِ لباس مردانه چه چيزي مي تواند باشد. يا شما برويد در استاديوم . يكصد هزار نفر در آنِ واحد در مورد مادر و همسر داور مختصر پچ پچي مي كنند و داور خنگ هم ، چونان سيب زميني  داخل زمين مي غلطد و البته بي غيرتي خود را آشكار مي سازد. خلاصه اينكه آن 4 نفر هيچ فحشي ندادند. ما حقيقتا مشعوف شديم.كلا عاري از فساد و بلوا بود اين پارك.

عرض شود كه چند شب پيش رفته بوديم به يك پمپ بنزيني . جهت ابتياء سوخت براي اتوموبيل عزيزمان. در صف بوديم كه ناگه خودرويي ون ، پيچيد جلوي ما ، و ما كه تقريبا داشتيم خود را در آغوش شلنگ بنزين مي ديديم ، ناكام مانديم از اين موهبت. سر از شيشه برون آورده با غضب عارض شديم كه مردك چگونه خجل نمي شوي كه در شبي به غايت نوراني حق ديگران را گستاخانه هاپولي مي كني؟ جوانك خنديد و با لحني تمسخر آميز گفت : شرمنده !. خون جلوي ديدگان ما را گرفته بود و يك لحظه ابعاد هيكل زارمان از خاطرمان محو شد. پايين آمده با قلدري هرچه تمامتر عرض نموديم : خداوند را وكيل خود قرار مي دهيم و نخواهيم گذاشت بنزين بزني. سپس جلوي پمپ ايستاده و سينه را سپر كرديم . جوانك به سوي ما روانه شد . چشمانش كمي درشت تر و قرمزتر از ابتدا به ساكنش مي نمود . ديديم كه دست برقضا داخل ون هم تعدادي هم سن خودش هستند و لكن از نيك بختي ما ، متوجه عرض ما نشده بودند . كمي خدا را شكر كرديم. هرچه نزديك تر به ما مي شد بيشتر از كرده ي خود پشيمان مي شديم. خطاي ديد ما باعث شده بود نتوانيم جثه ي جوانك را به خوبي تشخيص دهيم. به چشم برادري خوب هيكلي داشت . سينه ي ستبري داشت كه حكايت از زور بازوي قدرتمندي هم مي نمود . چشمهاي صاحبان خودروهاي دور و بر را منتظر يك كتك كاري اساسي مي ديديم . تشنه ي صحنه هاي اكشن بودند . جوانك چون جلو آمد به خواست خداي باريتعالي كار خاصي صورت نداد . تنها قسم خورد كه او جلو تر از من بوده و فقط كمي منحرف ايستاده و اينگونه به نظر مي رسيده كه او در صف نيست . ترسان قسمش داديم كه خداوكيلي راست مي گويي؟ و او هم قسم خورد . ما هم سريع به داخل ماشين جسته درب را محكم بستيم. قلب ما همانند گنجشك مي تپيد . كل يوممان مي لرزيد . با خود ، بريده بريده ، گفتيم اي ابله. اگر خدا ياريت نمي كرد كه روزگارت زار بود؟ اين چه حماقتي بود ؟ خلاصه رسيده بود بلايي ،   ولي به خير گذشت.

 حال ارتباط اين بنزين با آن پارك چه بود؟ في الواقع ارتباط خاصي نداشتند . اما خب نزديك همند ! اصولا مگر ربط داشتن دو مقوله به هم ، چيز مهميست؟ مثلا خود ما . بنزين آزاد مي زنيم و سينما هم مي رويم . ولي خب سه شنبه ها مي رويم . گاهي اوقات از داخل همان پارك هم به سينما مي رويم . سينمايش هم از همين پرديسهاي ساخت دكتر قاليباف عزيز است . چه ربطي دارد؟ تازه گاهي از سينما بيرون آمده در كمتر از يك دقيقه داخل همان پمپ بنزيني مي شويم. اينها همه بازيهاي روزگار است عزيزان من. وگرنه دولتهاي خارجي به هيچ عنوان غصه ي ما را نخواهند خورد . اينها همه در كمينند. به قول يك كسي كه اين ضرب المثل را يك بار ساخته بود: "كس نخارد پشت من ، جز ناخن انگشت من " . ببينيد فاجعه را. چقدر اين ضرب المثل قديمي سرشار است از استعاره هاي مستهجن . آدمي ياد مطلب قبلي مي افتد. "چگونه بچه دار شويم". اصلا بي ادبي محض است. بياييد ديگر اين ضرب المثل را تكرار نكنيم تا "سيه روي شود هر كه در او غش باشد ". چرا كه "دور فلكي يكسره بر منهج عدل است" و عدالت ( به فتح  ع ) از مهمترين مواردي است كه به حول و قوه ي الهي قرار بود بين اقشار جامعه توزيع شود ولي ما تا به حال فقط توزيع فقر را شاهد بوده ايم . خدا هم شاهد گفتارمان است.

خ ُُ ُ ُ ُ ب . در انتها از تمامي كساني كه در اين مدت براي بنده ي كمترين زحمت كشيده اند تشكر مي كنم . از پدرم ، مادرم ، ‌همسرم ( كه بر متحمل شدن ما كماكان مداومت مي ورزد- زور نزنيد . يعني ما را تحمل مي كند-) و از همه مربيانم و با تشكر از خانواده محترم رجبي . (به قول سريال به يادماندني همسران و البته خانواده سبز ).

راستي حميده خيرآبادي هم وفات نمودند . در مطلب بعدي به يكي از نقشهاي ايشان اشاره مي كنيم در فيلم به ياد ماندني مهدي پاشنه طلايي.

حواسمان هست . سانسورش مي كنيم!!

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 10:18  توسط مستر بین لادن  | 

اعوذ بالله من الشيطان الرجيمِ ، بي خانواده يِ ، تون به تون شده!!

 از دست جوانان غيور اين مرز و بوم چه بگويم ، گله اي نيست! گر هم گله اي هست ، عزيزان من ، اين را بدانيد؛ اولا دشمن در كمين است و سپس حوصله اي نيست!!

البته جوانان ما غالبا جوياي كسب دانشند و طالب فيوضات . من جمله علوم لدني و .... . خب تقصيري هم ندارند طفلي ها . وقتي شما سايتهاي آموزنده ي مستهجن را فيلتر كنيد و - فيلتر شكني هم باقي نمانده - استكبار جهاني شبكه هاي آموزنده ي مبتذل و مستهجن ماهواره اي را – به جهت كسب درآمد بيشتر – كارتي كند ، همين مي شود كه تعدادي از دليرجوانان اين مملكت در به در در گوگل و ياهو و ديگر مشابهات ، مي گردند دنبال اين عبارت كليدي كه براستي آيا " چگونه بچه دار شويم!!!" .

 و البته ارتباط تا اينجايش به ما مثل ارتباط بند كفش شوماي خواننده است به شقيقه ي حقير. لكن . مسئله اين است كه طبق گزارشات شمارنده ي وبگذر ، اين سايت شمارشگر شفيق ، عوام الناس هرچه اين عبارت را كليك مي كنند ، ياهو  و گوگل خدانشناس آن جانبان را به سوي اين وب كه مطالعه مي فرماييد رهنمون مي سازند.

شما كه مارا مي شناسيد و  العياذ بالله وصله ي استهجان ( از خانواده ي مستهجن) از هيچ نوعش به ما نمي چسبد. ولي شما اين را مي دانيد، يك فرد غريبه اگر از اينجا رد شد، انگ بي ادبي به ما نميچسباند؟ خداوكيلي ما تا به حال گرد اين موضوع چرخيده ايم؟ سرتا پاي اين وبلاگ همه خوبي است و مطالب آموزنده و عرفاني  – علي الخصوص تزريقاتي مونث-. كاشت بچه؟ خدا به دور! بچه؟ فارسي سليسش همان توله ي خودمان مي شود. توله؟ لااله الا الله. خدايا توبه. زبان قاصر است از تشريح ظلمي كه گوگل و ياهو در حق اين وبلاگ عرضه مي دارند. اي فتنه گران هميشه در صحنه.

عجبا از آن جستجوگران دانشمندي كه اين عبارت را تايپ  نموده و چشم تيز كرده اند و يحتمل  در حين آپلود شدن اين وبلاگ ، آبي بوده كه از لب و لوچه آويزانشان سرازير بوده. به طمع ديدن صور قبيحه اي كه بيشتر نميتوانم شرح آن را بسط دهم.

جاي بسي شرمساريست كه يك دانشمندي عبارت "چگونه باید بچه دار شد با عکس" را تايپ كرده و باز هم به وب حقير رسيده. بگذريم از گلايه هاي من ، اين دانشمند حقيقتا نميدانسته چگونه بايد بچه دار شد؟ تازه براي شيرفهم شدن  نياز به عكس هم داشته؟ واي كه اين دو عبارت مودبانه هايش بود . اگر بدانيد چه خزعبلاتي در اذهان برخي مي گذرد به قول هرمز شجاعي مهر ، دود از نهادتان بلند مي شود!! اين جريان حقير را ياد لطيفه اي ظريف مي اندازد به اين مضمون كه يكي از عوام الناس عاشقانه بچه مي خواست و البته خدا به او نمي داد .روزي تصميم گرفت به حكم شعر حافظ كه فرمود :

سحرگه رهروی در سرزمینی    همی گفت این معما با قرینی    که ای صوفی شراب آنگه شود صاف     که در شیشه بماند اربعینی

يك اربعين – 40 روز-  لابه و زاري و التماس كند و البته راز و نياز و عبادت ، تا داراي فرزند شود . گويند كه ظاهرا شب سي و نهم در حال خواب و بيداري پيري نوراني مي بيند كه از آسمانها پايين مي آيد و به سويش رفته مي گويد ؛ ابله! براي بچه دار شدن بايد اول ازدواج كني!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 10:39  توسط مستر بین لادن  | 

یک روز آگهی داده بودیم برای روزنامه همشهری به این مظمون که ماعایق میکنیم و ضمانت مي دهيم و نماينده رسمي هستيم و ...

در آن روز کسی به مازنگ نزد. بیچاره عیال را کاشته بودیم در منزل که الان به تو زرت و زرت زنگ میزنند و از خانه برون مشو و به اینترنت وصل مشو و با هم زبانانت تلفنی سخن مگوی تا ما را پولی از خطوط ارتباطی تلفن حاصل آید. شب قبلش هم کلی اراجیف به خوردش دادیم که فلان عایق یعنی این و این قیمت است و کارخانه اش فلان جاست و ...

فردایش شد و کسی با ما تماس مگرفت . عیالمان دم غروب ضمن تماسی با اینجانب در مورد اینکه کمی هم به اینترنت وصل شوند کسب تکلیف نمودند و ما هم رخصت دادیم.

روز ديگري يادمان است آگهي داده بوديم و دم غروب شخصي تماس گرفت و بعد از كلي پرس و جو پيرامون صحت نمايندگي ما و زير و رو كردن سابقه مان گفت كه بام منزلشان سه چهار متري عايق نياز دارد . با قيمتي كه ما به او گفته بوديم اي بسا خرج خودش هم حاصل نميشد. لكن گفتيم فردا صبح علي الطلوع آنجاييم و خلاصه صبح شد . از خانه كه بيرون شديم آسمان پر ابر را بسان شصت روزگار جلوي چشمانمان ديديم!

آسمان را سراسر ابري تيره گرفته بود و آماده بود تا با روشن شدن مشعلمان ، بارش را آغاز كند . گفتيم شايد سرعت عمل ما مانع از هم زماني عايق كاري با بارش رحمت الهي شود. به هرحال بيش از يك ساعت زمان نمي برد. عايق را برديم بالاي بام و لباس عوض نموديم و چون خواستيم مشغول شويم آرام آرام رحمت الهي بود كه بر كف بام مي ريخت . خود را به ناداني زديم و گفتيم اين بارش آرام ، مانع كار ما نخواهد شد. اما دريغ كه مشعل ما روشن شد و سرعت باران بيشتر. صاحب خانه هاج و واج به سماجت ما مي نگريست. ابتدا با لحني سوالي گفت كه مگر در زمان بارش باران هم مي توان كار كرد؟ گفتيم با حرارت مشعل زمين را خشك مي كنيم كه البته چنان احمقانه بود گفتارمان كه احساس كرديم شعله ي مشعل يك ناقابل شيشكي برايمان استخراج كرد. صاحبخانه عاجزانه مي خواست ما كار را به تعويق بيندازيم و ما اصرار داشتيم كه انجام دهيم . بدمروت باخبر بود كه عايق كاري ضمن باران گند مضاعف است. باران سيل آسا مي باريد و ما كه از گرداننده ي آسمانها و زمينها گلايه داشتيم دق و دلي را سر صاحبخانه خالي مي كرديم و چه بسيار غرهاي مسخره كه سر او نزديم. مثلا اينكه ما به خاطر كار او اداره مان را رها كرديم و مرخصي گرفته ايم و اين چه وضعيست و از اين خزعبلات. صاحبخانه بنده خدا تعجب مي كرد و خواهش كه ما را ببخشيد كه باران آمد! بعد هم براي اينكه دل ما را خوش كند گفت شايد بعدا تصميم بگيرد كل بام را عايق كند. منتها همان دو متر را هم ديگر به ما نداد . چه رسد به كلش.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 2:16  توسط مستر بین لادن  | 

از بخشی برایتان می گویم که آن مرد خوش تیپ کیف به دست را در کناره ی خیابان دبدم . ابتدای خیابان سعیدی بعد از پل کمربندی بود . مرد خوش تیپ گفت دربست و ما هم که در این روزگار شنیدن کلمه دربست چونان برآورده شدن حوائجمان می ماند با تمام وجود پریدیم روی پدال وسطی .( ترمز) . با چهره ای خندان به مرد گفتیم به کجا تشریف می برند حضرت اجل؟ گفت که افسریه و زانجا با همراهی دو فرد دیگر به امامزاده داوود . چون سِرِ درونش را از رنگ رخساره اش تشخیص داده بودم سخنی از مادیات نزدم . چرا که به درستی گمان برده بودم که چنین موجود خوش لباسی به طور قطع حامل روزیِ مبارکیست برای ما ، از جانب حق تعالی . لکن خود مرد حرف پول را پیش کشید که شما ما را با چه مبلغی به مقصد می رسانید . آب از دهانمان سرازیر بود . لب و لوشه آویزان را جمع کردیم و با کمال متانت عرض کردیم : هرچه شما صلاح بدانید . و در دلمان ادامه دادیم که ما در این گونه مواقع کَلب چه کسی باشیم که نرخ ببُریم؟ مرد خوش لباس گفت که تشخیص من 30 هزارتومان است . یک باره تمام آمال و آرزوهایمان را دست یافته دیدیم . بنده خدا خبر نداشت که ما به 10 هزار تومان هم قانعیم از فرط بیچارگی روزگارمان . مرد در حین سوار شدن بود که فکری ما را مشغول کرد . گفتیم نکند این سنگ بزرگی که ایشان در حال نشانه روی است ، اصلا وجود خارجی نداشته باشد ؟ یعنی اینکه اگر ما را برد امامزاده داوود و در حین پیاده شدن یکی از انگشتان دستش را جلوی صورت ما گرفت ما چه کنیم ؟ خودمان هم تقیه کنیم و بغضمان را فرو خوریم ، همسرمان را چگونه پاسخگو باشیم که شویَت را در 31 سالگی هم سرش شیره می مالند و در انتها انگشت شصت را حواله صورتش می کنند؟ اینگونه بود که در کمال ادب عرض کردیم:

البته شخصیت ممتاز حضرتعالی اجل از این گونه عرایض کوته بینانه است . لکن ما را از شدت ضعف وجودی ترسی مستولی شده که نکند اینبار هم چونان همیشه بر سرمان کلاهی گشاد رود . اگر ممکن است قدری از کرایه را پیش پیش در کشکول گدایی ما بنهید تا ما با فراغ بال مرکب شما شویم به سوی مقصد مقدستان . خوشبختانه مرد خوش پوش به شخصیتش برنخورد و روی ما را زمین نینداخت . اینگونه بود که 25 تومان در کف دستان ما نهاد و ما با خیالی آسوده شانه چپمان را بابت تیک عصبیمان بالا انداخته دنده را به سمتِ جغرافیاییِ شمال غربی  (که همان دنده یک بود) رهنمون شدیم . اما چگونه از بقیه ماجرا بگویم که  یادآوریش موجبات حسرت و اندوه است . هنوز 100 متر از محل مبارک جلوس آن مرد به مرکب ما نگذشته بود که نیروهای امنیتی ما را احاطه کردند . چندین مرد سیاهپوش به سرعت ما دو نفر را از داخل اتوموبیل بیرون بردن به دستمان دستبند زدند . دائم در این تفکر بودم که اگر در چنین وضعیتی شخص آشنایی ما را ببیند چگونه برایش توضیح دهم که به جان همه عزیزانم ما را اشتباه گرفته بودند . پلیسها ما را این طرف و آنطرف می کشاندند و من تنها چشمانم به این سو و آنسو بود تا مبادا آشنایی سربرسد . که الحمدلله در اینگونه مواقع فراوان از این دید و بازدیدها پیش می آید . نفهمیدیم چگونه ما را پرت کردند داخل ماشین خودشان . ... در کلانتری بودیم که شصتمان خبردار شد این مرد خوش پوش کیف بدست ، یک فروند قاچاقچی حرفه ای می باشند که قصد داشته اند بوسیله ی اتوموبیل بنده 35 کیلوگردم مواد جابجا نمایند . از اینکه گیر افتاده بود سرمست بودیم که کم کم حالیمان کردند که گاگول خان!خودت هم در معرض اتهامی!!...

______________________

* : این ماجرای واقعی را یک دوست عزیز مسافر بر برای من نقل کرد و ادامه هم دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:2  توسط مستر بین لادن  | 

بلیتی داشتیم که روی آن نوشته شده بود که شما را برای نوشیدن یک لیوان هوای خنک به توچال دعوت می کنیم .

برنامه فشرده مان را بگونه ای تنظیم نمودیم تا بتوانیم یک روز به این دعوت سعد و خجسته لبیک بگوییم . تا اینکه در چهارشنبه روزی ، فارغ از همه نکبتهای روزگار ، در ارتفاعات توچال ، روز خوشی را سپری نمودیم . هرچند نفهمیدیم در روزگار تابستان که علی القاعده مدارس تعطیل است ، این همه کره خر مدرسه ای چگونه تحت سرپرستی معلمان فلک زده شان پای در خطه توچال گذاشته بودند . از این جماعت چه بگویم که نگفتنش بهتر است  . بچه مدرسه ای های پسر و دختر . و البته پسرها بیشتر بودند . لاکردار همه شان از همان بلیتی داشتند که ما در دست داشتیم . تا آن لحظه گمان برده بودیم که سرانجام یک شخصیت حقیقی یا حقوقی ما را داخل آدمیزاد حساب نموده و ما را بطور اختصاصی به توچال دعوت نموده . لکن در آنجا بود که فهمیدیم لابد در طول این مدت به سر سگ میزدی از این نوع بلیتها مدفوع می فرموده که چنین بازارش پر رونق بود . به هر روی .

گفتم که ، پسر جماعت بیشتر بودند . و ما ادریک پسر دبستانی کره خر ، واقعا!!( گرته برداری تمام و کمال از ادبیات برزو بی طرف) . حقیقتا لحظه ای زرزرشان تمام نمی شد و آرام و قرار نداشتند . یک دم بین  آسمان و زمین در تلعلو بودند .

 در صف تله کابین که ایستاده بودیم یک گروه از تخس ترین بچه دبستانی ها را خداوند در اطراف ما قرار داده بود تا بیش از این داغ بی بچگی آزارمان ندهد ! از مبارکی وجودشان و گرمی حضورشان همین بس که به مسوول سوار و پیاده کردن از تله گفتم تو را به اجدادت قسم مارا با این توله ها همنشین نکنی! و خدا را شکر که مسوول فوق الذکر عرض ما را اجابت کرد .

خلاصه سوار بر تله شدیم و درست زمانی که تله به حرکت افتاد و کار از کار گذشته بود فهمیدیم که عجب خطای استراتژیک و احمقانه ای مرتکب شده ایم. ما که اصولا از بلندی هراس داریم ، نفهمیدیم چگونه شد که عنان خود را در کف تقدیر قرار داده ، سوار بر مرکبی شدیم که تنها با یک سیم ، از ارتفاع صد متری آویزان بود .

چهار ضعیفه و یک مرد به جز من در کابین حاضر بودند . یکی از ضعفا از کشور فاحشه پرور ونزوئلا تشریف آورده بودند و لغتی به فارسی شکر ما نمی دانست . ناخود آگاه ما را به یاد هوگوچاوز می انداخت و هم پیمان خوشگلش محمودخان احمدی نژاد . ضعفای مجلس به سرسوزنی از وحشت ما نرسیده بودند . یکی شان به همسرمان می گفت که نترس . انسان یک بار میمیرد ! نمی دانید که چگونه غرق در این جمله فیلسوفانه و حکیمانه شده بودم . رویمان نشد که عرض کنیم  بهتر نیست آدم همان یک بار را مثل آدم بمیرد و از بلندی پرت نشود؟ 

باری... به ایستگاه پنجم رسیدیم .

در ایستگاه پنجم توچال فضای جالبی بود . انواع و اقسام بازیهای کودکان که دل مرد 30 ساله ای همچو مرا به شدت آب می کرد . البته نشد که از تمامی ادوات تفریح سود بجویم لیکن به قدری که دل بی قرار ما را تسلی دهد مستفیذ شدیم . که بزرگی فرموده اند آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید .

 اما نکته ظریف و از طرفی تکان دهنده ای هم در استفاده از این ادوات نهفته بود و آن اینکه برای استفاده از هر بازی باید زرزر تعدادی بچه محصل را در صف متحمل می شدیم .

آممما...

اما یکی از قشنگ ترین صحنه هایی که در این گردش یک روزه دیدیم ( به همراه همسر عزیز )  ، صحنه ای بود که تعدادی از برادران غیور بسیجی از جلوی تپه ای که ما روی آن جلوس فرموده بودیم – و مشغول استخراج عشقولانه بودیم- عبور می کردند . ما 5 یا 6  متری از سطح جاده محل عبورشان بالاتر بودیم . این عزیزان که در طول عبور به هم سید ، حاجی ، شهید باکری و القاب معنوی دیگری می دادند ، در همین لحظات ملکوتی به شدت مشغول صید ملخ از روی زمین بودند و در کنار این تفریح لذت بخش آهنگی هم از مدیحه سرای عزیزشان ، حاج رضا هلالی از گوشی یکیشان متصاعد می شد . در همین اثنا به لبه پرتگاهی رفتند و مشغول خوش و بش بسیجی وار شدند . در همین دقایق بود که تعدادی از خواهران جان بر کف بسیجی البته با پوششی کامل و بایسته وارد کادر دیدگان ما و صد البته برادران بسیجی شدند . دوربین را از کیف خارج نمودند و شروع نمودند به ثبت لحظات زیبای تفریحشان .

 البته عکس هم که می دانید حتما ،  با پوشش اسلامی چندان لطفی ندارد . اینگونه بود که چشمان ما به مانتوهای کوتاه و حتی الامکان چسبناک خواهران بسیجی منور شد . از نوع و جنس مانتوها چه بگویم که اگر سردار رادان آنجا بود باید با مانکن های بسیجی نما به شدت مبارزه می کرد .

 اما براستی چگونه می شود عکس انداخت با بک گراندهای کوه و آسمان و فضای باز و پرتگاه ، حال آنکه طَرفه برادرانِ بسیجیِ پشمالو در نزدیکی شمایند؟

پس این شد که هر چه بیشتر خود را به این اخوان نزدیک نمودند و سرمان بر باد رود اگر این جماعت عکسی انداختند که برادری در آن نباشد. برادران بسیجی من جمله سید و حاجی و شهید باکری ناگهان دچار تهاجم فرهنگی شدند و در دام استکبار جهانی افتادند . این شد که به امر مقدس متلک گویی به خواهران از همیشه غیورتر – از اطراف و اکناف جرم حجمی شان – پرداختند .

ایشان ملخان را رها کرده بودند و به جای آن در تکاپوی رصد کبوترانِ بهشتیِ بسیجی بودند . جایتان خالی بود که ببینید گروه دیگری از همین خواهران آمدند و جملگی چادر مزاحم از برشان برون کردند و به گوشه ای نهادند و آزادانه تر از همیشه گفتند و خندیدند و البته هم کیشان سردار رادان آنجا نبودند تا ارشادشان کنند . به هر حال به قول بزرگی در این دیار " صحنه را دیدیم!"

فیلم مورد اشاره تمام شد و ما جهت مراجعت به ایستگاه یکم ، به سمت تله رفتیم . در مسیر بازگشت و در زمان توقف تا رسیدن نوبت برای سوار شدن به کابین ، با انواع و اقسام حیوانات روبرو بودیم . سگ ، موش ، خوکچه هندی و البته یک فقره پروانه هم دیدیم . چون کودکان آنجا شکل و شمایلشان را نقاشی کرده بودند و از همیشه بیشتر به ذاتشان شبیه شده بودند . خدا بگویم چه کارشان کند . مغزمان را خوردند بس که زرزر کردند در مسیر بازگشت . به گونه ای که لذت یک روز خنکمان از دماغمان خارج شد .

 در صف که بودیم یکی از پسرها که حدودا 10 ساله می نمود ، و دقیقا در کنار ما بود ، - و البته خود را منقش ننموده بود – به بچه هایی که به همراه پدر یا مادر خود به آنجا آمده بودند می گفت ، تو هم خودت را شکل سگ می کردی تا ازت عکس بگیرم! لعنتی لحظه ای هراس نداشت که یک نفر زیر گوشش بزند بابت این گستاخی .آخ که چه پیری از ما در آمد در کنار این جماعت . سوار مرکب پرنده که شدیم احساس فرار داشتیم . ..

 ***

*شرح حال روزی از روزهای مرداد۸۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 0:26  توسط مستر بین لادن  | 

مدتی در نگارش این شرحیات حال فاصله افتاد که دلیلی جز بی حوصلگی ما نداشت . بی حوصلگی ما نیز علتی جز بی پولی نداشت . و پول هم که الحمدلله رب العالمین چونان دم مسیحایی در این روزگار مردگان را به دنیای فانی بازمی گرداند . خب خدای تعالی در این موردِ به خصوص نسخه ی عارفان و دراویش را برای ما پیچیده اند و این جماعت نیز که میدانید دائما در فاصله ی بین مرگ و زندگی اند از فرط نخوردن . البته نداشتن از برای خوردن . به هر روی...

مقرر بود (و البته معمول هم همین است ) که شرح حال از برای روزهای گذرانده شده ی نزدیک باشد . لکن خوی انسانیت که نباشد ، آدمی شرح حال 600 روز قبلش مثل روز برایش درخشان می شود . حال آنکه فراموش کرده که 5 دقیقه قبل در آبریزگاه چه غلطی کرده. این است که شما فرض کنید اینک نوروز 1385 است و مطلب حقیر را مطالعه می فرمایید...

... دیشب در منزل پدریمان دل درد شدید نمودیم. لاجرم رانیتیدین خوردیم و می دانی که . این لعنتی وقتی باید اثر کند ، نمی کند. به ناچار یکی دیگر و باز هم یکی دیگر. البته در این گیر و دار به خانه خودمان آمده بودیم.

فکرش را بکن . چون به خانه رسیدیم دیدیم نخیر . باید دانه دیگری در حلق فرو ببری . این شد که رانیتیدین سومی را هم بلعیدیم. لکن آنگونه که عُرف ماجرا بود ، اثر نمی نمود . به زور سرمان را روی بالش نهادیم و "امن یجیب " گویان پلکها را بر هم نهادیم . گویی در معده مان نبردی گلادیاتوری شکل گرفته که هر دم بخشی از این برآمدگی کروی درد می گرفت . خلاصه به زور خودمان را به خواب زدیم و اینگونه شد که شیطان رجیم هم گمان برد که ما دیگر خوابمان برده و دست از سر ما برداشت .

 آممما ... چون خوابیدیم ، فشارمان سقوط کرد. مثل حامله ها. ساعت سه و نیم صبح که بیدار شدیم از شدت ناله ، دیدیم که تن روی تخت است ولیکن سرمان در هوا چرخ می خورد! به همسرمان گفتیم این چگونه بازی روزگاریست که تن در بالین و سر در آسمانهاست؟ و این تعرق سرد که بر بدمان نشسته از چیست؟ و از همه مهمتر مثانه مان دارد منفجر می شود( لابد از این جهت که با هر رانیتیدین کذایی ، یک لیوان لب به لب آب گوارا ریخته بودیم در خیکمان)  لکن توان برخواستن در ما نیست. همسرمان گفت که : فشارت پایین آمده . اگر اجازت دهی  برایت آب قند بیاورم. گفتیم که آنگونه که صلاح میدانی عمل نما که در این گونه موارد نیازی به اجازه نیست. بگذریم ..چند لیوان آب قند و کپه مرگ هم کار نکرد و صبح علی الطلوع (حدودای 10) به نزد طبیبی مونث شدیم.

 سخن به اینجا که رسید بد نیست خاطره ای از منور گشتنم در یکی از درمانگاههای اردبیل بازگویم. در سفری تفریحی که به اردبیل و سرعین داشتیم ، ما طبق معمول روزگارمان که خوی انسانیت نداریم ، مرضمان گرفت و تب و لرز و سرماخوردگی گرفتیم. به درمانگاه شدیم و طبیب زن بود و تا اینجایش مساله ای نبود. سوزنی از برایمان نوشت و گفت که بیرون تزریقاتی برایتان خواهد زد. دارو گرفته داخل درمانگاه شدیم. از همان راهروی تزریقات دست به خشتک برده کمربند را باز نموده ، به دگمه و زیپ که رسیدیم گفتیم بد نیست اول داخل شویم و بعدا بکشیم پایین ! داخل که شدیم خجلت سراپایمان بگرفت که نزریقاتی دخترکی بود کمتر از سن ما. در حدودهای 20 سال. گفتیم پس تزریقاتی مرد چه شد؟ گفت که مرد نداریم و ضمنا نمی خواهی که شلوار و شورت به کلیت بکنی که ! ضمنا از آنرو می خوابی . مرا با تو چه کار است که ترس برت داشته؟ از این گذشته این همه ..... و آن وقت ......؟ البته اکثر این حرفها را از نگاهش خواندیم. گفتیم مرگ بر استکبار جهانخوار . ما انقلاب نکرده ایم که به بهانه آمپول ماتحتمان را نشان هر ضعیفه ای بدهیم. ماتحتِ ما را نباید زن غریبه ببیند . و از درمانگاه خارج شدیم.... بماند .

سخن این بود که طبیب برای ما طبابت نمود و آمپولی و دارویی و ... . لکن الان که الان است سرمان در چرخش است . تهوعمان می گیرد گاهی اوقات . به هرحال این هم حالی ست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 1:37  توسط مستر بین لادن  | 

از شما پنهان که نباشد عزم آن داریم تا زین پس ذکری از وقایع اتفاقیه در ایام هفته داشته باشیم . بدین صورت که بطور یومیه ذکر ماوقع قابل وصف را در این مجال (مقال) بگنجانیم . پس از همین هفته آغاز می کنیم . هرچند پروژه ی قابلی در این ایام ما را احاطه نمی کند .

چهارشنبه (2بهمن 87) :

خودرویی از پسر عمویمان خریداری نموده ایم که عوام بدان پژوی آردی می گویند . رنگش سفید است و البته سواری خوبی دارد . امروز رفته بودیم حوالی گذرگاه ساوه(پل ساوه) تا پس از پرداخت دینی به یک رفیق افغان ، به میدان امام حسین شویم تا به یکی از کارگرانمان هم قدری از طلبش را پرداخت نماییم . این از خلق و خوی مسلمانی ماست که تکبر را بر نمی تابیم و خود برای پرداخت بدهی ها قدوم را می رنجانیم و بزرگتری و کوچکتری و ارباب رعیتی را لحاظ نمی کنیم .

از حوالی پل ساوه ، کاملا بطور ناگهانی بخاری اتوموبیل ما خود به خود روشن شد و چه حکمتی داشت نفهمیدم که به هیچ صورتی خفه نمی شد . از صدای هارهارش که می گذشتیم از گرمایی که متصاعد می کرد دیگر راه گریزی نبود . ابتدا با امیدواری کامل آن درجه ی کذایی را چپ و راست کردیم تا بلکه بخاری زبان نفهم سرعقل بیاید . ولی نمی شد . کار را ادامه دادیم لکن با امیدواری کمتر . کمی شیشه ها را پایین کشیدیم تا حرارت موجود خارج شود . البته سر و رویمان خنک می شد ولی نیم تنه پایینی مان درحال پختن بود .

سخن بدین جای که رسیده ما یاد خاطره ای افتادیم از عهد شباب و سفری که با تازه عروسمان به حج فقرا داشتیم . در مسیر بازگشت با اتوبوس مراجعت نمودیم و مکان جلوس ما دقیقا بر روی بخاری اتوبوس به آن درندشتی بود . ابتدا گمان بردیم که این گرما برای اقصی نقاط مرکب است . بلند شدیم و تلوتلو خوران به سوی راننده شدیم .و البته همان نزدیکیهای راننده جریان را گرفتیم ولی باز از راکب سوال کردیم که این چه وضعیتی است که ما را به سوی آب پز شدن هدایت می کند؟ راکب پاسخ داد که بخاری کل اتوبوس زیر نشیمنگاه شماست و خلاصه اینکه اگر درجه را کم کند بقیه سردشان می شود . احساس می کردیم از آن بالا خدا به ما لبخند می زند . برگشتیم و کاپشن را جلوی دریچه بخاری چپاندیم . البته چاره ساز نبود . ولی بالاخره ما زور خودمان را زدیم . حداقل جلوی تازه عروسمان سرمان کمی بلند بود . گاه گاهی از عروسمان می پرسیدیم هواچطور است ؟ درحالی که خود را به شیشه چسبانده بود تا قدری از خنکای آنسوی شیشه بهره برد به ما می گفت فقط سخن مگوی بلکه خوابمان ببرد تا از این جهنم متحرک خلاصی یافته آنرا ترک نماییم!

باری...به امام حسین رسیده بودیم ولی بخاری آردی ما خاموش نشد که نشد . شیشه ها کاملا پایین بود ولیکن مابقی شیشه ها از داخل بخارگرفته بودند از فرط گرمایش زیادئ . چهره ما را هرکه می دید اظهار تاسف می کرد از شدت عذابی که می کشیدیم . با حمام سونای سیارمان تا امام حسین رفتیم و برگشتیم و خلاصه حالی بر ما رفت غیر قابل توصیف . نزدیک منزل حدودهای ساعت 10 شب ماشین را نزد یک باطری سازی بردیم . گفت فردا بیا و درجواب گفتیم جان فرزندانت همین امشب ما را برهان از این سوهان روح و جسم. موتور بخاری را مثل غده ای چرکین جدا ساخت و گفت برو و فردا بیا تحویل بگیر . مرکب بدون بخاری را استارت زدیم و رفتیم به سوی منزل اب الزوجه . نگفته بودم؟ قرعه ی شام بدان منزل افتاده بود . پس از صرف شام رخداد عجیبی واقع شد که چون از ساعت 12 شب به بعد بود ، صلاح دیدیم در وقایع روز 5 شنبه ذکر نماییم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:53  توسط مستر بین لادن  | 

دیشب به همراه رفیقمان و با همراهی همه جانبه! عیالات متحده راهی سالن اصلی تئاتر شهر شدیم تا کنسرتی مشاهده و ملاحظه کنیم و برای باقیات الصالحاتمان نقل کنیم.

طبق معمول وقتی وارد یک سالن فرهنگی یا اغذیه ای میشویم من و رفیقم درد مثانه میگیریم و باید برویم به فلان جا. لکن حقیر عرض خاصی نداشتم و فقط برای استشمام هوای مطبوع سری به مستراح زدیم و با چهره ای حق به جانب با خود گفتیم "بازدیدی به عمل آوریم ببینیم این پدرسگها..ببخشید ، پدر سوخته ها آب ریزگاه مناسبی دارند یا خیر"!

که دیدیم دارند.

سپس باخود گفتیم حال که زحمت نقل مکان تا این آبریزگاه را کشیده ایم خوب است چند گرمی بار خود را سبک تر کنیم. که بزرگان شعر و ادب و عرفان و البته فقهای عظیم الشان بارها و بارها فرموده اند در این دنیا چه بهتر که بار خود را سنگین نکنی تا بتوانی آسوده از این دارفانی به دیار باقی عظیمت کنی. البته خودمان واقفیم که معنای آن بار، این چندگرم ناچیز نیست لکن گاهی اوقات این چندگرم مهم تر از آن بار مورد نظر حضرات می شود .خلاصه تمرگیدیم و ...آمما... طبق معمول که خدای رحمن و رحیم این جور موقعها ما را کمی می خاراند ، زیپ شلوارمان پاره گشت و شد آنچنه نباید میشد.

عرق سرد بر پیشانیمان نشست . با خود گفتیم حال با این شلوار بدون زیپ چگونه در انظار عموم ظاهر شویم که از قدیم گفته اند :

آب دریا را اگرنتوان کشید                               لااقل زیپ شلوار را باید بالا کشید!

از آن گذشته اگر جلال جان ( جلال الدین ذوالفنون ، استاد مسلم نوازندگی سه تار) ما را با خشتکی از روبرو پاره ببیند که کل یوم ضایع می شویم! ضمنا تمرکز گروه شان به هم می خورد.

از شما چه پنهان از صدقه سر همسرمان یک پالتو داریم که دیروز برتنمان بود بر روی کت و شلوار. همان پالتو ما را نجات داد . چرا که وقتی دگمه هایش را انداختیم جلوی درز بوجود آمده گرفته میشد و مردم ( که البته چشمشان همه درویش است!) نمی توانستند به قول بزرگی در این دیار " صحنه را" ببینند!.

اتفاقا از همان سوراخ بوجود آمده امروز سرما خورده ایم!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

(1) – مهندس بی مثال علی آبادی مدیری لایق در این روزگارند که خوب دیدیم حال که بحث کنسرت و فرهنگ و البته" آبریزگاه "شد ذکر خیری هم از ایشان شود. وگرنه زیاد مصدع اوقات شریفشان نمی شویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 1:24  توسط مستر بین لادن  | 

مطالب قدیمی‌تر